تبليغاتX
بی کرانه

بی کرانه

خلاصه كتابهايي كه من خواندم !

/* /*]]-->*/ چند روز پیش تولد یکی از عزیزانم بود خوب ما هم مثل همیشه هدیه ؟       کتاب دادیم. اما : بعد از تمام شدن ماجرایی که خودم در آن شرکت نداشتم و فقط هدیه را در آن سولفیده بودم پدر آمد گفت این کتابی که دادی را میشناسی ؟ بحثی کردیم کاشف به عمل آمد برادر احمد بهرنگی تفکراتی کومنیستی داشته . اول که قبول نکردم ! ولی از روی کنج کاوی کمی کتاب را جست و جو کردم دیدم جدا کتابی که در آن تلخون است به درد یک نوجوان 13 ساله نمیخورد قسمتی از آن را اتفاقی با هم ورق میزنیم : "ماه خورشید خواهر سومی ، به پشت دراز کشید ، سرش را تکان داد موهایش را بصورتش ریخت و خیلی شَ.حوانی  گفت :واه ... چه حرفها ... شما هم حوصله دارین ... بیچاره شوهرامون حالا تنهایی حوصله هاشون سر رفته . پاشین بریم پیش اونا ... پاشین بریم پیش شوهرامون. ... این دختر هر وقت از پدرش چیزی می خواست روی زانوی او می نشست ، دست در گردن پدرش می انداخت ، از گونه هایش بوسه می ربود و آخر سر ، سر در بیخ گوش او می گذاشت ، سینه اش را به شانه ی پدرش می فشرد و حرف میزد . این بار نیز همین کار را کرد و گفت ، من یه حموم می خوام که برام بخری ، حوضش از طلا ، پاشوره ی حوضش از نقره باشه ، از دوشاش هم گلاب بریزه . خودش هم تا عصر حاضر بشه که با شوهرم بریم حموم کنیم." وقتی به اینجا رسید ، فردای آن روز :آستین ها را بالا زدم و کتاب هدیه داده شده را در حرکتی نمادین و مو زیانه روبودم !! جدا این کتاب به درد هدیه دادن نمی خورد این را نوشتم که یادتان باشد هر گردی گردو نیست . خدا را هم شکر میکنم که پدری دارم که به قفسه کتابهای برادران بزرگتر سرک می کشیده و کتابخانه مسجد محلشان را می شناخته ولی خدایی عجب کاری کردم ها !! بدرود. /* /*]]-->*/

توضیحات اضافه لازم ندارد چون ارزش خرید ندارد. 


+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 0:0  توسط احمد نيرومند  | 

/* /*]]>*/ یکی آمده پیغام داده من هم احمد نیرومند هستم ، بیوگرافی خودت را بده. امان از دست پدر بزرگ ها ی قدیمی !! (LOOL)
+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 21:24  توسط احمد نيرومند  | 

سلام دقت کرده اید  چند وقتی هست دست نویسی از خودم ندارم ؟! کتابهایی خواندم ولی انگیزه ای برای به اشتراک گذاشتنشان ندارم . همیشه با دپرس ها مخالف بودم انگیزه را برای یک انسان واجب میدانستم و آن را توصیه کردم . زندگی رویداد سازنده ای  است ، لااقل برای من که زیاد میبینم همواره سازندگیهای خود را داشته است . اما گه گاهی غمی مزمن وجودم را در خود فرو میبرد جالب اینجاست که این غم باعث میشود شادی وصف ناشدنی را در نزدیکی خود حس کنم و به آن هم دست پیدا میکنم ، انشالله.

دیگر داستان زندگی من و انسانهای دیگر این شهر تکراری شده و من حسابی از تمام بقیه ماجرا ها باخبر هستم .

جوانتر که بودم ( جوانتر به معنی واقعی ) عصبی بودن و هزار یک بدی دیگر در وجودم بود که آزارم میداد با کلی درس و مشق در کنار کمک های غیبی و دست ها پنهان ولی همیشه همراه ، توانستیم آنها را از خود و خود را از آنها دور کنم حالا با دیدن این رفتار ها در دیگران آتش میگیرم ، اگر او از نزدیکان باشد که وضع کمی فرق میکند.

جنبه مثبت غمی که گفتم این بود ، جنبه منفی آن هم نقشی دارد. تا حدودی علتش را میدانم ، برنامه ای شلوغ و حادثه ای نا گفته در زندگی ، البته با اخلاقیات من هر دو ماجرا ناسازگار است. چرا که اولی باعث رشد و شکوفایی و شاید اهرمی برای مسائل خواص و خصوصی است و دومی هم خواستی از جانب خداوند که دقیقا بر حقانیتش شهادت میدهم ، اما باز با کلی دلیل و تبصره و یقین دلم آرام نمیشود . فریاد میزند و شاید گاهی ناله میکند .

دکتر نیستم ، ولی فکر میکنم کمی تا قسمتی از افسردگی در وجودم رخنه کرده و وجودم آرامش پیدا نمیکند . این هفته خواستم چند روزی در تنهایی خودم سری به شمال و رطوبت و مه بزنم ، تا شاید اوردوز اکسیژن فکرم را صیقل دهد .

برای این آزادی سه راه حل بسیار دیوانه وار و احمقانه دارم .

اول با دوربین چند عکس بگیرم و حسابی از فعالیت های زیبای خودم کیف کنم.

دوم موسیقی ملایم و جاده ای خالی و همراه با سرعتی که نوعی خودکشی است .

سوم کتابی آرامش بخش که سلول های بدنم را حسابی به جهش های هارمونیک دعوت کند و ذهن را تا عوج بالا ببرد.

اصلا چه میگویم !

این جاست نوشت است یا غمگنانه ؟ نمیدانم .

برویم همان خلاصه کتابهایمان را بنویسیم این حرفها به این وبلاگ نیامده .

+ نوشته شده در  جمعه 13 دی1387ساعت 21:19  توسط احمد نيرومند  |