تبليغاتX
بی کرانه

بی کرانه

خلاصه كتابهايي كه من خواندم !

تقریبا صبح شده
بنا به کاری که در این چند روز بر سرم ریخته تقریباسه روز است نخوابیدم ، روزی 18 ساعت درگیر بودم  ، و روزی 60 کیلومتر در شهر رانندگی کردم .
برای فردا آماده میشدم و چون از تلفنها استفاده آنچنانی میکنم شارژشان کردم.
سعی کردم پیامک هایی که امروز زده اند ، شماره هایی که بین آنها است . کدهای مختلف را سر و سامان بدهم.
ناگهان :
شروع به حرکت از بالا به پایین کردم ، واقعا جالب بود .
تمام زندگی 3 ماه گذشته صفحه به صفحه از جلوی ذهنم عبور کرد ، چه با وقار چه زیبا و چه شیرین ، به شیرینی شیرین ترین شرینی که در زندگی خورده ام.

آشنایی :
اینجا میره میاد ( گله از قطع برق بود )

دوستی :
ساعت 11 چهار راه دکترا باشید.

پدر عزیزتر از جان و مهربان :
مثل اینکه ساعت از 12 گذشته و من هم بیدار هستم ، نظر شما در مورد این تفریح چیست ؟با تشکر .
  • یادم آمد پوزش نخواسته ام ، مسافرت است آمد جبران میکنم.
از ساعتی که قرار گذاشتیم دیرتر تشریف نیاورید که خیلی دیر است .
  • متوجه شدم با کمال شرمندگی به تمامی قرار های زندگی ام توجه میکنم و تا حدود 100% عمل ولی پدر و مادر را که مهم ترینند بیشتر  فراموش میکنم . دلـــــــــــــــــــــم گرفـــــــــــــــــــــت.
 همکاری :
- بیاین نت کار ها را تحویل بدم.
- جلسه امروز 17 .
- جلسه امروز 16 .
و ...

مادر بزرگوار و بخشنده :
قبول باشه .
  • سادگی ، معصومیت و فداکاریش من را به گریه وامیدارد ، اگر بهشت زیر پای مادران نبود دیگر کجا میتوانست باشد ؟

و تا جایی که دلت بخواهد فلانی هستم شماره آقا/خانم فلانی * کی می آیید ؟ * با شما کی تماس بگیرم *
  • اینها من را کمی عصبی کرد ،ولی نمیدانم چرا.
ساعت خوشی بود آنقدر خوش که در دل شب دوست داشتم لذتش را با شما تقسیم کنم .

کاش زندگی هم Inbox داشت و هر چند وقت یک بار مروری میکردی ، ناملایمات با کمترین سختی حذف می شد و دلت را با خوبی ها شاد می کردی . مانند امشب. چه خوب میشد .



+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 3:45  توسط احمد نيرومند  | 

ظاهرش حکم و دستور است و باطنش علم ؛ ظاهرش زیباست و باطنش ژرف.


+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 21:13  توسط احمد نيرومند  | 


ساعت 12 است روز شده است.

خداوند توفیقی داد تا درس بگیرم.
درس زندگی
درس شکر
درس فهم کوچکی
درس فهم غرور
درس فهم
درس درک مردم
درس حس خوشی
درس ...
درس شکست


به لطف خداوند و با تشکرات خاص از حضرت بقیه الله توفیقی بود تا در جمعی دوستانه در بین عده ای از بنده های برگزیده و خاص از ساعت 20 تا 23:30 درس بگیرم.
طرح اکرام .
همراه با 6 ماشین دیگر به سمت خانه های تعیین شده در جاهای آشنا و نا آشنای شهر حرکت کردیم .
لحظاتی وصف ناشدنی.
لحظاتی پر از غم دیدن شادی های ساده .
غم که می گویم ، غم درد شناخت خود است.
شادی دیدن زندگی های که ماهانه 20 هزارتومان هزینه دارد .
شادی دیدن پدر بزرگی پیر که هیچ چیز ندارد ، هیچ چیز ، اما میداند که ریسمانی دارد که میتواند به آن چنگ بزند و چنگ زده است .
غم احساس پست بودن و در پستی دست و پا زدن هنگامی که در بستر بیماری تو را محکم میگیرد و دیگر نمی خواهد بروی ولی باید زودتر بروی ، و چون می فهمد تو را همراهی می کند.
غم حس لبانشان وقتی بر پیشانیت بوسه میزنند و تو یک باره هرآنچه در پس آن پیشانی گذشته است را مرور میکنی ، به زمین می خوری.
غم درک حس بخشش مادری که از چای-ی که برایش آوردی قبل از هرچیز به تو می بخشد .
غم دیدن خانه ای .... در حالی که تو این چنینی.
غم دیدن سیدی پیر و نابینا که چنان از شیطان میگوید و چنان او را می خواند که می فهمی او شیطان را در قفس اطاقش شکنجه میدهد .
غم دیدن مادری که نیمه شب از شادی فریاد میزند.
غم حس ، حس پسری که از شادی در پله های خانه اش که هر روز و هر ساعت بالا و پایین میرفته زمین می خورد .
غم دیدن همسایه ای که او هم انتظار میکشد ، اما نمیداند نامش نیست و باز هم باید منتظر به ماند.
غم احساس ناتوانی در راندن ، غم مردن ، غم جاماندن .
غم ها همگی نشانه هستند ، نشانه فراموشی که در من است ، نشانه زیاد خواهی ، نشانه داشتن و به اندازه داشته ها شکر نکردن ، نشانه پستی و اما نشانه فقر .
خانه ی اول را با تکه عکسی به یادگار آوردم به بینید .
همه چیز برای خوردن همین است حتی برای دیدن هم همین را دارند . اما پیر زن میگوید از شیر آب حیاط که می توانید آب بخورید و همگی سر را پایین می آوریم و آب می خوریم .



+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 0:41  توسط احمد نيرومند  |