تبليغاتX
بی کرانه

بی کرانه

خلاصه كتابهايي كه من خواندم !

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مهر1387ساعت 23:47  توسط احمد نيرومند  | 

( روزگاران ) عنوان کتابهایی است که بنا دارد تصویرهایی از سالهای جنگ را در قالب خاطره ها ی بازنویسی شده ، برای آنها که آن سالها را ندیده اند نشان بدهد . این مجموعه راهی است به سرزمینی نسبتا بکر میان تاریخ و ادبیات ، میان واقعه ها و بازگفته ها . خواندنشان تنها یادآوری است ، یادآوری این نکته که آن روزها بوده اند و آن واقعه ها رخ داده اند ، نه در سالها و جاهای دور ، در همین نزدیکی .



کسی که بخواهد به شیوه معمول ، داستان-خاطره های این کتاب را سریع بخواند و پیش برود دیر یا زود خسته خواهد شد . نوشته ها تامل برانگیز و شاید لازم باشد بعضیشان را چند باری از سر حوصله خواند . هرچند بیشتر آنچه در این متن ها اتفاق افتاده به سادگی چیزهایی است که اطراف ما را پر کرده است.
بازنویس در این مجموعه هرچه توانسته است نوشته ها را از زیبایی های دست ساز و عاریتی خالی کرده است . و آن چه در پس این تلاش باقی مانده چیزی است که رهایی از حیرت ناشی ار آن به سادگی ممکن نیست و شاید در این روزگار ، بیان آن اتفاقی که سالهایی نه چندان دور رخ داد زبانی این چنین بطلبد . این کار بازنویس بوده است ، اما کشف آن اتفاق ، کشف آن آدم ها و کشف آن روزها بر عهده ی کسی است که بخواهد از میان این نوشته ها راهی به آن سوی خیال ، به متن واقعه پیدا کند.






روزگاران

کتاب خاطرات
3
ایدین نظاری
روایت فتح
( روایت فتح سابق !!)
----------------------------------------------------------------------------------

گفت « چهار روزه که سعید تُو خطه . خسته است . بریم ، تا بیاد عقب استراحت کنه . »
موتور را روشن کردم . کانال را رد کردیم . سر سه راهی گفت . « همین جا وایسا .میرم میگم سعید بیاد.»
موتور را روشن گذاشتم . سینه کش خاک ریز رفتم تا ترکش به م نخورد. پنج دقیقه گذشت ، خبری نشد . موتور را خاموش کردم . کانال را گرفتم و راه افتادم . راه افتادم و صداش زدم . صد و پنجاه متری جلوتر دیدم با هم اند ؛توی سنگر نشسته اند باید می نشستی تا سرت پیدا نباشد.
گفتم « قرار بود بگی سعید بیاد ، حالا نشسته اید پیش هم ؟ »
گفت « لازم است بمانیم.»
می کوبیدند.
گفت « بی کار نشین گودش کن .»
دستش درد میکرد . با سرنیزه خاک را شل میکردم  و او می ریخت بیرون .
خمپاره میزدند ، یکی خورد به یک کیسه خواب . هوا پُر پر شد .
گفت «دیدی . قسمت ما نبود .»
یاد عروسی افتادم.

----------------------------------------------------------------------------------

فقط یک خطّ آسفالت ما را می رساند به آن ها ، که مرتب میزدندش .
خارج آسفالت هم باتلاقی بود . تقریبا ارتباطمان قطع بود .طیّ همین چهار پنج روز ، حداقل ده بار پاتک کرده بودند . تماس گرفتند . پشت بیسیم  داد و بی داد میکردند که « تک تک بفرستید ... سریع ... تک تک بفرستید ... »
همه گیج شده بودیم . کد رمزها را زیرورو می کردیم که ببینیم چه می خواهند . قایق می خواهند ، مهمات می خواهند ، سلاح ، نیرو ...
می گفتند « تک تک ... تک تک بفرستید ... »
گرسنه شان بود.



+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 12:2  توسط احمد نيرومند  | 

با عرض سلام
نه عزیز
من مدرس کامپیوترم
استاد دانشگاه
فکر می کنم کمی اشتباه گرفته اید
...
معمولا هم همه جایی اسمم رو نمیارم
و آدرس هم نمی ذارم
فقط بسته به علاقه و نیاز جواب می دم


خدا را شکر که از همچین قشری هم به ما سر میزنند .

امکان داره از این به بعد کتابهای مربوط به رشته خودم ( IT ) را هم اینجا بزارم ، فقط خلاصه نمیشه کرد !! بک جور معرفی .


بعد مطالعه  باید هدیه داده بشود تا دیگران هم استفاده کنند.

بله ولی خوب ! فکر میکنم دوست دارم چیزایی که می خوانم جلوی چشمم باشه و یادآوری کنم به خودم " که خواندم و عالم بی عمل ... " ، نمیدانم شاید من هم این کار را کردم .
امانت میدهم اما هدیه نه ! ( عموما کنارش خلاصه نویسی هم داره که خصوصی هست )
انسانها قابل تغییر هستند .

+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 11:38  توسط احمد نيرومند  | 

همیشه فکر میکردم شاید اگر آدم یکی رو از دست بده تا آخر عمر با شنیدن اسمش ناراحت میشه و  …. اما تنها تغییری که میکنم اینه که میرم تو فکر و به خودم میگم بیا بیرون … بهش فکر نکن … فراموشش کن …. یه جور جدال بین ناراحتی و غرور … اما ایا واقعا از دست رفته ؟ ... جدال ...

از سایت یکی از دوستان کپی کردم ! تغییر هم دادم .
+ نوشته شده در  جمعه 19 مهر1387ساعت 11:28  توسط احمد نيرومند  | 


جوادیاراحمدی هم کامل شد .

به فاطمه عزیز تبریک میگم ، انشالله در سایه لطف خداوند و پشتکار آقا جواد رستگار بشوند .

جواد نوشته :

  • سرانجام
  • با استعانت از خداوند متعال و پیروی از سنت پیامبر و الگو قرار دادن سیره علوی و به دعای دوستان و توجهات خاصه بقیه الله در قطعه ای از بهشت زیر گنبد سلطان علی ابن موسی الرضا برگ نوی از زندگیمون رو ورق زدیم و نصف دینمون رو تکمیل کردیم. امید است که زیر سایه این عزیزان و به همت خودمون و دعای دوستان با بهره گیری از تقوی نیمه دیگر زندگیمون رو رقم بزنیم.

از اون جایی که میدونم دنبال چه چیزی میگشته و چی میخواسته از خدا ، از همین الان دوتایی تو دل من جا دارند و دوستشان دارم ، البته به شرطی که به من هم شیرنی بدند !

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 21:38  توسط احمد نيرومند  | 


شهر خدا

The City of GOD
علیرضا پناهیان




جالب بید شاید چون هدیه هست .
In progress
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 21:30  توسط احمد نيرومند  | 

شنبه 13 مهر1387 ساعت: 8:33

اولا بابت اینکه جای پ و ژ عوض میشه عذرخواهم چون تند می تایپم بعضی وقتها از دستم در میره
ثانیا :
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

سعی کن پرده غفلت رو کنار بزنی تا بتونی به اون چیزایی که می خوای برسی
چه جوریش هم راه حلهایی داره
اگه دوست داری چندتاییش رو که خودم امتحان کردم بهت بگم؟
یه روز وقت بزار و تمام عهدهایی رو که بستی رو کاغذ بنویس
اصلا یه کاری کن
ببین اگه یکی در طی چندین سال مدام با تو عهدهای جور واجور می بست و هردفعه هم به خاطر شرایط فراموششون می کرد ‘ چه فکری راجع بهش می کردی ؟
خدا اینجوری نیست اما حبیب من! (re :GOD) دوست داره که بنده هاش خوش قول باشن برا همین به پیامبرش فرمود که خلف وعده نکنی
من و تو ام مثلا پیرو همین پیامبریم پس باید خیلی حواسمون جمع کارامون باشه
خیلی
......
امروز زیاد حرف زدم اگه حوصله داشته باشی برات خیلی چیزا می گم تا کمکت باشه , تا بتونی اونجور که باید به هر آنچه دوست داری برسی چه مادی و چه معنوی
و اینها جز از لطف اله من نیست


دوشنبه 15 مهر1387 ساعت: 9:48

ای کاش در این خانه پرنور بمانیم
با روزه ى هر روزه کمی جور بمانیم

ای کاش که لعنت بفرستیم به شیطان
از غیر خدا تا به ابد دور بمانیم

ای کاش کمی قدر شب قدر بدانیم
حیف است شبی روشن و ‘ ما کور به مانیم

رو این فکر کن برا من که خیلی تاثیر گذار بود
نیستی چند وقته !!!


سلام علیکم
اول فکر کنم این 1233 عزیز از بچه های دانشگاه هست روش نشده بیاد رو در رو بگه مجبور شده اینطوری امر به معروف کنه ، حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را !!!

آره این که عذر خواهی کردی خیلی خوبه چون بین چند پست پایین تر و چند ژست پایین تر خیلی فاصله هست .
اینکه عهد نبستن به که خیلی بده !
اصلا چرا خداوند تواب هست ؟
" ... ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین ( بقره 222 ) "

دوم اون قسمت که به به  میشه ! مال اون جایی هست که امام رضا (ع) می فرماییند :
" المستغفر من الذنب و یفعله کالمستهزء بربه "


خوب پس آدمها باید عهد به بندند حالا یکی در مسیر باقی خواهد ماند ، یکی بعد از خارج شدن از مسیر بنا به عهدی که بسته دوباره برگشت می کند و دیگری عهد را فراموش کرده و .... .

بله این پرده غفلت واقعا چیز بدی هست !

بله حتما بگین اصلا جای خوبی آمدید من از اون دسته از آدم ها هستم که از همه دوست دارم چیزهای خوب یاد بگیرم . قبل از اینکه شما بخواین بگین من از شما درخواست دارم که اگر موردی نیست برای من بگین ، امیدوارم بتوانم جبران کنم.
جای شما خالی یک دفتر پاپکو دارم که تعداد صفحه هم اگر کم بیاد میتونم اضافه کنم ، یک جور دفتر اعمال روزانه ، بعلاوه بعضی قسمتهاش 40 روزی هست و بعضی از قسمتاش به طول یک عمر قسمت عهد هاش شامل نوع سومُ میشه.

یک چیزی بگم اون اینکه خیلی سخت هست ! من که توانم خیلی کمه ! شاید 10 دقیقه از اتمام میهمانی نمونده بود که داشتیم میرفتیم تو غیبت ! سر صفره ! حالا بیا جمش کن . با زور و زحمت تونستیم 10 دقیقه دیگه صبر کنیم !! ولی خوب این باعث شد چهرتا پس گردنی نثار خودش کنم تا آدم بشه یعنی همون عبد بشه ! چون به نظر من آدم تو دنیا وجود نداره همه عبد هستند !! حالا بحث باز نکنید که این حرفها از طریق مجازی نیاز به علمی داره که من یکی ندارم .

هستم ، دارم روی یک کتاب خیلی خوب کار میکنم  جالب هست . معرفی میکنم  . حتما .

فعلا بدرود.




+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مهر1387ساعت 21:13  توسط احمد نيرومند  |